ج. آيين هندو
آيين بودا، به صورت ديني بيگانه و نامأنوس، كاملاً از هند رانده شده و هند به دين هندو سر سپرده بود. تاريخ صدها طريقت رايجي كه در زير لواي دين هندو قرار گرفته بسيار مغشوش و پيچيده است و براي ما فايدهاي ندارد، مگر تا جايي كه ما را در فهم فعاليت علمي هند ياري كند.
هنگامي كه از بودا سخن گفتم (ج 1، ص 87)، اشاره كردم كه دين يا حكمتي كه او بيان كرد با تحقيق علمي ناسازگار نبود. مسلماً هيچ ديني به اندازهٴ دين بودايي خالص به آيين علمي نزديك نيست. بدبختانه روح علمي بودائيت حقيقي با اعتقاد افراطي به جهان ديگر، و با فقدان كنجكاوي دستخوش وقفه شد. با توجه به هوش تند و نبوغ فلسفي مردم هند، امكان داشت اگر بودائيت ميتوانست در ميانشان رشد كند،خلاقيت علمي آنان بيشتر و چشمگيرتر ميشد.
در واقع، هرچند آيين جايني توانست به صورتي خام پيشرفت كند (و در جاي ديگري پيشرفت نكرد)، بودائيت فوراً مورد قبول فرقههاي بيشمار ويشنويي و شيوايي واقع شد. در همهٴ اين فرقهها قسمت منطقي دين به حداقل خود رسيد، و عناصر باطني و تخيلي استيلا يافت، از اين رو، چنين فرقههايي ناگزير موجب ركود مساعي علمي ميشد.
يكي از مهمترين شعبههاي دين ويشنو به نام رامانوجا (منسوب به رامانوجا فيلسوف نيمهٴ دوم سدهٴ يازدهم)، در سدهٴ سيزدهم، به دو شعبهٴ شمالي و جنوبي تقسيم شد. شعبهٴ جنوبي كه در حكم اوگوستينيان يا كالوينيان هندو بودند، عقيده داشتند كه سهم انسان در رستگاري خويش بيش از بچه گربهاي نيست كه مادرش پشت گردن او را ميگيرد (نظريهٴ گرفتن گربه)، حال آن كه شعبهٴ شمالي مدعي شد كه انسان قادر است به رستگاري خويش كمك كند؛ همچنان كه، بچه ميمون به مادر خود ميآويزد (آموزهٴ ميمون). شعبهٴ ديگري از آيين ويشنو، به نام مادو، كلاً مربوط به سدهٴ سيزدهم، است. پيروان آن با يكتاپرستي ودانتايي شانكارا (نيمهٴ اول سدهٴ نهم)، سخت مخالف بودند.
اين نمونههاي مربوط به سدهٴ سيزدهم، را از آن رو ذكر كردم تا نشان دهم كه متكلمان هند سعي داشتند به سهم خويش همان مسائلي را حل كنند كه همكاران مسيحي يا يهوديشان با آنها درگير بودند. چگونه ممكن بود جز اين باشد؟ مسائل اساسي را طبيعت مشخص كرده است، و تعداد راهحلها نامحدود نيست.
ولي در مورد هند، اين مباحثات كلامي از زندگي جدا شده بود، متكلمان مسيحي به تدريج ناچار شده بودند با مسائل محسوس و واقعي تماس نزديكتري حاصل كنند؛ ولي اصول مدرسي دين ويشنو بررسي نشد و بيقاعده و ترتيب باقي ماند. از اين رو فلسفهٴ مسيحي به آرامي وارد ميدان تجربه شد و بارور گشت، برعكس فلسفهٴ هندو بيش از پيش، از جهان عيني و تجربي دور شد و از اين رو، در دام مكررات پوچ و ستروني محض سقوط كرد.